نگفته ها

قاب عکس را آرام روی میز گذاشت. نگاه تاییدی به  سفره ی هفت سینش انداخت. لبخند رضایتی روی لبانش نقش بست. هفت سینمون هم تمام شد.
این راخطاب به قاب عکس گفت . چیزی کم نبود جز سنبل. شعله ی شمع با دود عطرآگینی میسوخت. پیرزن ویلچرش را به سمت پنجره به حرکت درآورد. گلدان سنبل را از لبه ی پنجره برداشت و روی پایش گذاشت. با دستهای نحیفش دوباره چرخهای ویلچر را چرخاند و به کنار میز هفت سین برگشت.گلدان قرمز سفالی با سنبلی بنفش را روی میز‌گذاشت. واقعا سفره ی قشنگی شده، مگه نه ؟از قاب عکس پرسید: قبول نداری؟ با خنده ی شیطنت آمیزی گفت: پشت سرم اعتراف کرده بودی که سلیقه ی من خیلی خوبه ولی غرورت اجازه نمیده به خودم بگی. اما من از برق چشمات میخونم چی تو سرت میگذره. چشمان پیرمرد در قاب عکس خندید.موهای بلند جوگندمی اش صورت گرد و مهربانش را قاب کرده بود. پیرزن دستی به موهای توی عکس کشید و گفت:کاش حداقل برای عید موهاتو کوتاه کرده بودی. ناگهان صدای مجری رادیو تکانش داد. آغاز سال ۱۳۹۸. آوای ساز و نقاره توی سکوت خانه پیچید. پیرزن یکهو با ذوق دست زد و رو به عکس گفت :مبارکهههه. 
اینم از پنجاهمین سال تحویل مشترکمون.
با خوشحال نگاهی به عکس کرد و گفت وقتشه پنجاهمین شمع با هم بودنمون رو فوت کنی . پیرزن آرام قاب عکس را نگاه کرد، منتظر بود ونگران تا این که یکهو نسیم ملایمی شمع را خاموش کرد.
زن در حالیکه اشک در چشمانش حدقه زده بود گفت: ترسیدم نکنه زیر قولت زدی.
در حالیکه قاب عکس را عاشقانه به سینه اش فشرد زیر لب گفت: گفتی تا همیشه با همیم. گفتم تا همیشه دوستت دارم.

(نسی)

صدای مغزم دیوانه ام کرده
خدایا این بار اگر دوباره خواستی مرا بیافرینی
مغزم را لال کن
یا گوشهای دلم را کر کن
زبان سر تیز است
 سر دل را می دهد بر باد
(نسی)

کوه که باشی
یاد میگیری 
تنها نگاهت به آسمان باشد
اگر چه پایت در زمین مانده
یاد میگیری بخشند باشی 
تا فتحت کنند
اگر چه سخت
اما شادی اش را از آنها نمی گیری
بگذار فکر کنند فتحت کردند 
پرچمی هم در چشمت فرو کنند 
به نشانه ی قدرتشان
آنقدر کوچکند که نمیدانند کافیست آه بکشی و آتش درونت را به بیرون بریزی یا تنها از عصبانبت سری بجنبانی
تا دیگر اثری از کوتوله ها باقی نماند
اما کوه که باشی
یاد میگیری که همه را از بالا نگاه کنی . میدانی کوچکها کوچک هم فکر میکنند. تو باید بزرگی کنی و بزرگ ببینی. 
کوه که باشی عادت میکنی که فریادها بشنوی از درد و دم نزنی. پناهی باشی برای انسانهایی که از خودشان به تو پناه می آورند.همچون مادری مهربان آرامشان کنی و برشان گردانی میان‌همان آدمها.
کوه که باشی یاد میگیری کوه بودن کوه میخواهد.
بزرگی آسان نیست.


(نسی)